خلاصه عشق منه دیگه... عاشقی که شاخ و دم نداره!
این شد که امروز بچه ها (که می دونستن رشته اصلی من شیمی هست) دلی از عزا درآوردن. اشکالاتشون رو جواب می دادم و گاهی جواب رو هم بهشون می رسوندم چون دلم نمی اومد بعضی سوالا رو جواب ندم! ![]()
وقتی سوالا رو می دیدم اونقدر دلم هوای تدریس می کرد که نگو... سوالاشون بی نهایت ساده بودن و اگه من تدریس داشتم اینقدر ساده امتحان نمی گرفتم. خوب... البته من هرچقدر زحمت بکشم برای بچه هام، همونقدر توقع دارم و شاید معلم های شیمی دوی ما هم سطح بچه هاشون رو همینقدر دیدن؟ (این حرفم بدجنسانه که نبود... بود؟
) 
من سالهاست که سابقۀ معاونت مدرسه دارم. البته هرسال علاوه بر معاونت، تدریس هم داشتم و هیچ سالی نبوده که معلم نبوده باشم به جز امسال و سال گذشته. امسال که معلم شیمی اضافی داشتیم و به من تدریس نرسید و سال گذشته هم خودم داشتم درس می خوندم و تدریس نگرفتم... به خاطر همین سابقۀ معاونت هست که دلم نمیاد معاونت رو کنار بذارم و با حقوق معلمی بازنشسته بشم. زحمت معاونت خیلی بیشتر از معلمی و حقوقش هم به نسبت بهتر هست... اینه که میگن: گشنگی نکشیدی تا عاشقی یادت بره رو درک می کنم. به خاطر پول از عشقم دور شدم!
به هرحال هر معلمی تا آخر عمرش معلم می مونه و به همین دلیله که من از سال گذشته که تدریس نداشتم به این فکر افتادم که یه سایت آموزشی بزنم و تدریس کنم توش... البته منحصر به شیمی نخواهد بود و هرکدوم از همکارانم که مایل باشند می تونند توش تدریس کنند (رشته های مختلف) ولی فرصت راه انداختن این سایت به دستم نیومده و گذاشتمش برای دوران بازنشستگیم.
خلاصه... امروز دلم رفته بود سراغ روزهای قدیم. مخصوصا که دو سه شب پیش هم فیلم اردوی سال 84 که با بچه های دبیرستان ح. م. (دبیر شیمی شون بودم) رو داشتم نگاه می کردم و دلم پر کشیده بود... توی اتوبوس (موقع خونه برگشتن) توی خودم بودم که یه لحظه برگشتم به کناریم (که یه خانوم غریبه بود -----> من کلا توی وسایل نقلیه عمومی خیلی زود با ملت دخترخاله میشم و اگه بخوام یهویی به کسی که نمی شناسم چیزی بگم، طوری برخورد می کنم که انگار نه انگار هفت پشت غریبه س!
) یه حرفی بزنم (فکر کنم مسیر رو پرسیدم چون امروز با یه مسیر جدید اومدم خونه) که یهو خانومه بعد جواب سوالم گفت: شما خانوم خاموشی نیستید؟ دبیر شیمی؟؟؟
اشتباهش رو تصحیح کردم: خاموش نژاد هستم!
بله دبیر شیمی بودم. (عینک دودیم رو بالا دادم) شما دانش آموزم بودید؟
ذوق زده گفت: بله خانوم!
پرسیدم: دبیرستان ح. م.؟ (با توجه به محل سوار شدنمون به اتوبوس، این محتمل ترین گزینه بود!)
بازم تایید کرد. کلی هردومون خوشحال شدیم. ازش درمورد بچه ها پرسیدم و معلوم شد اکثرا ناپیوسته درس خوندن (اول فوق دیپلم و بعد کارشناسی) و بعضیاشون برای خودشون اشتغالزایی کردن و طبیعتا اکثرشون مزدوج شدن. بعد یادم انداخت: چند روز پیش یادتون کرده بودم... یادتونه می گفتید که من هرچی بشینم روی بخت خودم نشستم و اصن بخت خودمه و دلم می خواد روش بشینم؟
تایید کردم و بعد به روش زمان تدریسم، روی صندلی چرخیدم و گفتم: ایناهاش! اصنم دلم می خواد بختمو لهش کنم! 
گفت آره خانوم دقیقا همینجوری! 
چقدر به شرارت های اون موقع خندیدیم. برام درمورد کسی گفت که به هم علاقمندن و امیدوارن که بتونن با هم ازدواج کنن. چقددددددددددددددر براش خوشحالم. الان خیلی زوده که نتیجه بگیریم یا مطمئن بشیم ولی از صمیم قلب آرزو می کنم با همون کسی که دوست داره ازدواج کنه.
از صمیم قلب آرزو می کنم تمام دخترها و پسرهامون انتخاب های درستی داشته باشن و به آیندۀ زیبایی برسن و زندگیشون هرگز به پشیمانی نرسه. ![]()
برچسب:
نویسنده: مامان نوشین