خرید بک لینک

درباره سایت

آنیکا دختر کوچولوی مامان و بابا

امکانات وب

سلام

خوب... امروز ما مسابقه داشتیم. گفته بودن ما شش گروه شرکت کننده هستیم. سه منطقه از مشهد (ما دو تا منظقه ای که مربی یکسان داشتیم + تبادکان که میگن توی سرود حرف اول رو می زنه) و سه تای دیگه هم از شهرهای قوچان و کاشمر و نیشابور. امروز متوجه شدیم که کاشمر دو گروه داره. آقایون و خانم ها! هرکدومشونم دو تا سرود خوندن که البته هیچ کدوم کارشون جالب و خوب نبود. ریتم ها رو درست رعایت نمی کردن و شروع خوندنشون هم مشکل داشت.

البته نمی دونم خودمون چیکار کردیم ولی به هرحال کارمون چشم ملت رو گرفته بود. مخصوصا وقتی برای شعر محلی، لباس هامون رو عوض کردیم و 22 تا خانوم با لباسای رنگی و محلی خوشگل، روی سن پدیدار شدیم. حتی الامکان هم درست خوندیم. خانومای پرورشی که بین ما بودن از تجسم اینکه باید جلوی آقایون با لباس محلی ظاهر بشیم، وحشت کرده بودن ولی چاره دیگه ای نبود! شیطان مربی گفته بود باید حس شعرها رو به خوبی منتقل کنیم و من تمام مدت به تابلوی "یا علی ابن موسی الرضا" که رویرومون بود نگاه می کردم و سعی می کردم خودم رو توی حرم امام رضا مجسم کنم (شعر درمورد امام رضا بود) و راستش بعضی جاها داشت گریه ام می گرفت!

شعر اولمون هم درمورد عاشورا بود... توصیف نکنم بهتره... من هروقت یاد عاشورا می افتم دلم می گیره.

اندر مزایای این حس گرفتنمون هم این بود که... من بعد پایین اومدن از روی سن، سوختم. نگران

شاید شما جزو آدم هایی باشید که به چشم زخم اعتقادی ندارند ولی من بدجور اعتقاد دارم. مخصوصا وقتی آدمی هستم که خیلی سریع چشم زدن دیگران روم تاثیر میذاره. به محض اینکه رفتم پایین سن تا در معالجۀ گلوی پردرد خودم یه چای بخورم، همکارم لیوان تمام جوش خودش رو برگردوند روی دستم! تا همین الان (که ساعت دوازده نصفه شبه) دستم قرمز بود و می سوخت. خنده

ناحیۀ دیگه ای که مربی شون با ما یکسان بود، شعرهاشون قشنگ بود و خیلی خوب اجرا کردند. هم اونا ما رو شدید تشویق کردن و هم ما اونا رو. کاشمری ها هم مردهاشون زن ها رو تشویق می کردن و زن هاشون مردها رو! یاد جوونیام افتادم (دو سال اول خدمتم رو کاشمر بودم و ابدا خاطرات خوشی از اونجا ندارم!)

نیشابوری ها خانوم بودن. یه سرود هم بیشتر اجرا نکردن. خودشون از این ارگ ها آورده بودن و آهنگشون اونقدر باحال بود که کم مونده بود وسط اون همه مرد و زن، پاشم به قر دادن! زبان

تبادکانی ها خیلی متقلب بودن. به جای اینکه یه گروه از همکاران فرهنگی رو آورده باشن، بینشون ده تا (شایدم بیشتر) مربی سرود حرفه ای آورده بودن! ما که چیزی نگفتیم ولی ناحیۀ دیگه ای که از مشهد اومده بودن، کلی به آقای فقیهی اعتراض کردن و گفتن باید این تیم حذف شه ولی ایشون قبول نکرد.

من که خودمون رو سپردم به امام رضا. مهم اینه که هدیه ای که به ایشون می خواستم بدم، قبول کرده باشن. دیگه زیرآب زدن یه عده یا تقلب کردن یه عده دیگه، به نظرم بی ارزش به حساب میاد. لبخند

اجرای گروه قوچان رو نتونستیم ببینیم درحالیکه به شدت مشتاق بودم اجرای اونا رو ببینم. گروه قوچان همه مرد بودن با لباس های محلی قوچانی و دوتار... دوست داشتم اجراشون رو ببینم ولی موکول شد به بعد از نهار و نماز که اونم عذر ما مشهدی ها رو خواستن و رفتیم خونه.

من با همکارای اون یکی منطقه رفتم خونه چون مسیر اونا به خونۀ ما نزدیکتر بود. ریخته بودن سر من و می پرسیدن چرا ازدواج نکردم؟ یکیشون که یه خانوم مجرد و مسن بود گفت یه پدر و پسر پیدا کنم که پدره مال من باشه و پسره مال اون!!! منم گفتم خوبه. چون سر پسره رو زیر آب می کنم و باباهه هم که یه پاش لب گوره و کافیه یه زیرپا بزنم بهش یا هولش بدم و بپره تو گور و همه اموالش رو بالا بکشم. پرسید: پس من چی؟

گفتم: من چشم دیدن عروس خودمو ندارم انتظار داری به عروس شوهرم باج بدم؟ شیطان

یکی دیگه شون می گفت: کار خوبی کردی. حرف اینا رو گوش نکن و عروس نشو ها! اینا خیر تو رو نمی خوان! مرد خوب رو باید انداخت توی دیگ و مرد بد رو باید انداخت زیر دیگ و هردوشون رو باید سوزوند!

(چه دل پری داشته از مردها!)

خلاصه امروز با خنده و شوخی تموم شد ولی گلودرد من سر جاش هست. الان یه هفته س گلودرد دارم (سرما خوردگی) ولی قدرت خدا موقع اجرا نه سرفه کردم و نه گلوم گرفت! البته سرفه رو خودم مواظب بودم که سرفه نکنم ولی گلودرد نداشتم موقع اجرا... الان داره تلافی شو درمیاره. مدام آب گرم می خورم ولی فایده ای نداره. تب هم دارم و آبریزش بینی و سردرد و خیلی چیزای دیگه! ناراحت

خدا کنه کشوری بشیم. من دلم اردوی کشوری می خواد. ناراحت

برچسب: نویسنده: مامان نوشین تاريخ: دوشنبه 3 تير 1392 ساعت: 20:32

صفحه بندی